زرآب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زرآب . [ زِرر ] (اِخ ) موضعی است که در آن مسجد رسول اکرم (ص ) بر سر راه تبوک و مدینه بنا شده است . (از معجم البلدان ).
زرآب . [ زَ ] (اِ مرکب ) زراب . طلای حل کرده ومالیده را... گویند که استادان نقاش بکار برند. (برهان ) (آنندراج ). زر حل کرده . (شرفنامه ٔ منیری ). طلای محلول . (غیاث اللغات ). آب طلا وطلای مسحوق و مخلوط با آب که نقاشان و مذهبان بکار برند. (ناظم الاطباء). زریاب . آب طلا. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). برنگ زرد طلائی نیز اطلاق شود : چو خورشید تابان برآرد درفش چو زرآب گردد زمین بنفش . فردوسی . هر زمان باغ بزرآب همی شوید روی هر زمان کوه به سیماب فروپوشد یال . فرخی . سخنهائی بگفت از جان پرتاب که شاید ار نویسندش به زرآب . (ویس و رامین ). اندوده رخش زمان به زرآب آلوده سرش به گرد کافور. ناصرخسرو. زیرا که دراو خزان به زرآب بر دشت بشست سبز بیرم . ناصرخسرو (دیوان ص ٢٧٤). وز طلعت من زمان به زرآب شست آن همه صورت ونگارم . ناصرخسرو (دیوان ص ٢٨٥). جرعه زرآبست بر خاکش مریز خاک مرو آتشین جوشن کجاست . خاقانی . دوش آن زمان که چشمه ٔ زرآب آسمان سیماب وار زآن سوی چاه زمین گریخت . خاقانی . ... و آزریون، از حسد، رخسار آتش رنگ او رخ به زرآب فروشست و بسان غمگینان از اوراق گلناری چهره ٔ زعفرانی بنمود. (تاج المآثر). ◄ کنایه از شراب زردرنگ باشد. (برهان ) (آنندراج ) (از غیاث اللغات ) (از جهانگیری ) (از ناظم الاطباء).می زعفرانی . (شرفنامه ٔ منیری ). شراب زعفرانی . (انجمن آرا) : زرآب دیدی می نگر، می برده آب کار زر ساقی بکار آب در آب محابا ریخته . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٧٧). ◄ بالفتح و تشدید رای مهمله (زَرّآب ) نام گیاهی است که بوی مشک دارد. از شرح خاقانی . (غیاث اللغات ).