زرافشانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زرافشانی . [ زَ اَ ] (حامص مرکب ) نثار کردن زر. زر بخشیدن . زر پراکندن : من خود از گنجهای پنهانی وقت حاجت کنم زرافشانی . نظامی . مرد قصاب از آن زرافشانی صید من شد چو گاو قربانی . نظامی . چو از منزل زرافشانی بپرداخت ز جلاب و شکر نزلی دگر ساخت . نظامی . ◄ کنایه از تابیدن به انوار طلائی . نورپاشی : شمع که هر شب به زرافشانی است زیر قبا زاهد پنهانی است . نظامی . رجوع به زرافشان شود.