زرکند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زَ کَ) (ص) چیزی که در آن پارههایی از طلا به کار رفته باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زَ کَ) (ص) چیزی که در آن پارههایی از طلا به کار رفته باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زرکند. [ زَ ک َ ] (ن مف مرکب ) زرآکنده . به زرآمیخته . مطلاشده . زرکوب شده : دین فروشی کنی که تا سازی بارگی نقره خنگ و زین زرکند. سنائی . ز خاک شمس فلک زرکند که تا گردد ستام و گام و رکاب براق او زرکند. سوزنی . فردا که نهد سوار آفاق بر ابلق چرخ زین زرکند. خاقانی . رجوع به زرگند شود.