زغنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زغنگ . [ زَ غ َ ] (اِ) برجستن گلوباشد که به عربی فواق گویند. (برهان ) (آنندراج ) (ازفرهنگ فارسی معین ). فواق . زروغ . (ناظم الاطباء). فواق . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٩٩). ژغنگ : مرا رفیقی پرسید کین غریو ز چیست جواب دادم کز غرو نیست هیچ زغنگ . شاکری بخاری (از لغت فرس ایضاً). ◄ بمعنی لمحه هم آمده است که بقدر یک چشم زدن باشد. (برهان ) (آنندراج ).یک لمحه . یک چشم زدن . طرفةالعین . (فرهنگ فارسی معین ). لحظه و لمحه و آن مدت از زمان که بقدر یک چشم بهم زدن باشد. (ناظم الاطباء).