زفتی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زفتی . [ زِ ](ص نسبی ) تاریک و سیاه مانند زفت . (ناظم الاطباء).
زفتی . [زَ ] (حامص ) درشتی . ستبری . (ناظم الاطباء). غلظ. غلظت . کلفتی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : یارم از زفتی سه چندان بد که من هم به لطف و هم به خوبی هم به تن . مولوی . ◄ هنگفتی . ◄ تندی . (ناظم الاطباء).
زفتی . [ زُ ] (حامص ) مقابل رادی و جوانمردی . بخل . بخول . مقابل کرم . امساک . ممسکی . لئامت . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). حرص . طمع. (ناظم الاطباء) : با دو کژدم نکرد زفتی هیچ با دل من چراش بینم زفت . خسروی . جهان تنگ دیدیم بر تنگ خوی مرا آز و زفتی نکرد آرزوی . فردوسی . به پیران چنین گفت کای پهلوان تو بگشای بند از سلیح گران ابا گنج و دینار جفتی مکن ز بهرسلیح ایچ زفتی مکن . فردوسی . گر او بازگردد تو زفتی مکن هنر جوی و با آز جفتی مکن . فردوسی . ای به زفتی علم به گرد جهان برنگردم ز تو مگر بمری . لبیبی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). کشیده خنجر جودش ز روی زفتی پوست زدوده بخشش دستش ز روی رادی زنگ . فرخی . هر کجا او بود نیارد گشت زفتی و نیستی به صد فرسنگ . فرخی . سخنها هرچه گفتی راست گفتی نکردی با من اندر مهر زفتی . (ویس و رامین ). یکی خیره رائی دوم بددلی سوم زفتی و چارمین کاهلی . اسدی (گرشاسبنامه ). گرجود ورزد او به هجای تو من در هجای تو نکنم زفتی . سوزنی . آباد و خرم است به تو عالم هنر وز جود تست عالم زفتی خراب و تل . سوزنی . کف و در فرمایمت چون تیغ احسان برکشی سینه ٔ بدره کفی و زهره ٔ زفتی دری . سوزنی . ماه را با زفتی و رادی چکار در پی خورشید پوید سایه وار. مولوی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). زفتی ندیده چشم کس از من به وقت جود لا، ناشنوده گوش کس از من گه سؤال . مجد همگر. ◄ ناکسی . (ناظم الاطباء). ◄ سختی . قساوت . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). خشونت . زمختی : سخن گفت از دوزخ و از بهشت بدست اندرون تخم زفتی بکشت . دقیقی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). اگر برتری باید و مهتری نیابی به زفتی وگندآوری . فردوسی . همه رای توبرتری جستن است نهان تو چون رنگ اهریمن است به گیتی همه تخم زفتی مکار بترس از گزند و بد روزگار. فردوسی . چو قیصر که فرمان یزدان بهشت به ایران بجز تخم زفتی نکشت . فردوسی . کسی کو ندارد همی تخم و گاو تو با او به تندی و زفتی مکاو. فردوسی . ای امیری که در زمانه ٔ تو نیست شد نام زفتی و بیداد. فرخی .