زفت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زفت . [ زَ ] (ع اِ) پری . ◄ خشم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
زفت . [ زَ ] (ع مص ) ریختن سخن را در گوش کسی . ◄ پر کردن . ◄ به خشم آوردن . ◄ راندن . دور کردن . ◄ بازداشتن . ◄ تکلیف کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ دشوار نمودن . ◄ مانده گردانیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ در تعب انداختن . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
زفت . [ زُ ] (ص ) بخیل بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٩ و ٤٤) (ازشرفنامه ٔ منیری ) (از فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). بخیل . ممسک . لئیم . (برهان ) (فرهنگ فارسی معین ) (از ناظم الاطباء) (از جهانگیری ) : سخن شیرین از زفت چه آرد بر بز به پچ پچ بر، هرگز نشود فربه . رودکی . زفت شود رادمرد و، سست دلاور گر بچشد زوی و روی زرد گلستان . رودکی . به رادیش راد ماند به زفت به مردیش مرد ماند به زن . شاکر بخاری . ابوسفیان را گفتند تو نیزفدا فرست پسرت را. ابوسفیان مردی بخیل زفت بود جواب داد و گفت یک پسر کشته شد نتوانم دیگر بازخریدن تا از من، هم پسر شود و هم خواسته . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). در شگفتم از آن دو کژدم تیز که چرا لاله اش به جفت گرفت با دو کژدم نکرد زفتی هیچ با دل من چراش بینم زفت . خسروی . چو خسرو نیاطوس را دید گفت که نیکی نجوید دل مرد زفت . فردوسی . توانگر که تا شد دلش تنگ و زفت به زیر زمین بهتر او را نهفت . فردوسی . نباید که باشد جهاندار زفت دل زفت با خاک تیره ست جفت . فردوسی . میر یوسف که با دل و کف او تنگ و زفت است نام بحر و غمام . فرخی . این جهان با دل تو تنگتر است از دل زفت و چشمه ٔ سوزن . فرخی . صعب چون بیم و تلخ چون غم جفت تیره چون گور و تنگ چون دل زفت . عنصری . در لئیمان به طبع ممتازی در خسیسان به فعل بی جفتی منظرت به ز مخبر است پدید که به تن زفتی و به دل زفتی . علی قرط اندکانی . کجا نه زفت خواهد بود و نه راد همان بهتر که باشی راد و دلشاد. (ویس و رامین ). منم درویش، با درد و بلا جفت توئی قارون بی بخشایش و زفت . (ویس و رامین ). ستمکارا و زفتا روزگارا که نتوانست با هم دید ما را. (ویس و رامین ). زنان هرچند زفت و ناتوانند دلاَّرای دلیران جهانند. (ویس و رامین ). بدی روز چون کف بخشنده باز به شب چون کف زفت بودی فراز. اسدی . به رادی دل زفت را تاب نیست دل زفت سنگیست کش آب نیست . اسدی . به رادی کشد زفت و بد مرد را کندسرخ چون لاله، رخ زرد را. اسدی . رهی سخت چون چینور تن گداز تهی چون کف زفت روز نیاز اسدی . قحط سالی یکی به کسری ̍ گفت کابر بر خلق شد به باران زفت گفت کانبار خانه بگشادیم ابر اگر زفت گشت، ما رادیم . سنائی . ای دست شاه، بی کرم بی کران تو ابر است زفت و بحر بخیل است و کان گدای . سوزنی . راد با شعر تواند بود در یک پیرهن زفت نگذارد به پیراهن که تا گوید سلام . سوزنی . فقیه عامی و عامی فقیه، طرفه بود چو درد صافی و، زفت و نحیف و زفت و کریم . سوزنی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). صفی الدین موافق را چو بینی بگویش انوری خدمت همی گفت همی گفت ای به روز کودکی راد همی گفت ای بگاه خواجگی زفت . انوری . ◄ گرفته، ترشروی، ستیزه خوی و خشونت کننده باشد. (برهان ) (از ناظم الاطباء). گرفته . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). گرفته روی . (شرفنامه ٔ منیری ). ترشروی . گرفته . (فرهنگ فارسی معین ) : چو با مردم زفت زفتی کنیم همه با خردمند جفتی کنیم فردوسی . ◄ بد. مقابل خوب : نویسنده ٔ نامه را داد و گفت که پنهان بگوی آنچه خوبست و زفت . فردوسی . ◄ سخت خشن و گستاخانه : بوالحسن چنان که جوابهای زفت او بودی، گفت : ای مسعدی مرا به خویشتن بگذار که سلطان مرا هم از پدریان می داند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٧). قاید مر او را جوابی چند زفت تر بازداد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٣٢٧). بونعیم را گفت : به غلام بارگی پیش ما آمده ای . جواب زفت بازدادو سخت گستاخ بود که خداوند از من چیزها کی دیده بود. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٤١٧). ◄ طعم و لذت زمخت را نیز گویند، مانند: مازو، هلیله و امثال آن و به عربی عفص خوانند. (برهان ). طعم زمخت مانند طعم مازو و هلیله . عفص . (فرهنگ فارسی معین ). چیزی زمخت که در خوردن گلو و کام را بگیرد و درهم کشد چون مازوو هلیله و به عربی عفص خوانند. (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). عفص و هر چیز که دهن را جمع کند و درهم کشد. (ناظم الاطباء).