زمخت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زُ مُ) (ص.) (عا.)<BR>۱- گس، هر چه که طعمی گس داشته باشد.<BR>۲- درشت، ناهنجار.<BR>۳- بخیل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زُ مُ) (ص.) (عا.) ۱- گس، هر چه که طعمی گس داشته باشد. ۲- درشت، ناهنجار. ۳- بخیل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زمخت . [ زَم ُ / زُ م ُ ] (اِ، ص ) آنچه زبان را گیرد.(رشیدی ). طعمی را گویند مانند هلیله و مازو و امثال آن و به عربی عفص خوانند. (برهان ) (انجمن آرا) (از آنندراج ). آنچه زبان را گزد و گوارا نبود. (انجمن آرا)(آنندراج ). عفص و گس و هر چیز که دهان را جمع کند ومنقبض نماید مانند پوست انار و مازو. (ناظم الاطباء). ◄ نیشکر. (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ گرهی را نیز گفته اند که بغایت سخت بسته باشند. (برهان ). گره بسته . (شرفنامه ٔ منیری ). عقد و گرهی که به غایت سخت باشد. (ناظم الاطباء). ◄ کنایه از مردم گرفته و مقبوض و بخیل ودرشت و نالایق . (برهان ). چیزی سخت و درشت . (شرفنامه ٔ منیری ). مردم بخیل و ممسک و ناکس و ناتراشیده را نیز گفته اند... و زمخک به کاف تبدیل آن است و بعضی از معانی زفت با زمخت موافقت دارد... (انجمن آرا) (آنندراج ). خشن . ناتراشیده . بی تربیت . بی ادب ناهموار. مجازاً، بی عطوفت . بداندام . ناکس . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : تیزی و گرم و گنده و بدبوی همچو سیر خشک و زمخت و سرد و ترشروی چون سماق . پوربهای جامی (از انجمن آرا و آنندراج ). ♦ زمخت و کلفت گفتن ؛ گفتن سخنان سخت و ناتراشیده . دشنام دادن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).