زمع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زمع. [ زَم ِ ] (ع ص ) آنکه در وقت خشم کمیز یا اشک آیدش . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
زمع. [ زَ م َ ] (ع مص ) زائد شدن انگشت از معتاد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ سرگشته و بی خود شدن از ترس، عام است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). سرگشته شدن و ترسیدن . (شرح قاموس ).سرگشته و آشفته شدن از ترس و دهشت داشتن . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). لرزیدن از بیم . (زوزنی ). لرزه در اندام افتادن . ◄ ترسیدن و بیم داشتن . (ناظم الاطباء). ◄ (ص، اِ) مردم فرومایه . ◄ موی دراز بر تندی پاشنه ٔ اسب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ توجبه ٔ سست . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). سیل ضعیف . (از اقرب الموارد). سیل خرد. (شرح قاموس ). ◄ لرزه مانندی که بمردم عارض شود. ◄ گره های جای برآمدن خوشه ٔ انگور. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ مرد رسا در امور و ثابت عزم بر کاری . ◄ ترس . بیم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) افزونی در انگشتان . (از اقرب الموارد). رجوع به معنی اول شود.
زمع. [ زَ م َ ] (ع اِ) ج ِ زَمَعَة. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به زمعة شود.