زناربند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زناربند. [ زُن ْ نا ب َ ] (نف مرکب ) زنار بندنده . آنکه زنار بندد. (از فرهنگ فارسی معین ). بت پرست . (ناظم الاطباء). برهمن و برهمن زاده ... (آنندراج ) : برهمن زاده ٔ زناربندی برده ایمانم که سودا می کنم با کفر زلفش دین و ایمان را. حضرت شیخ (از آنندراج ). تا برون آمد به سیر ماه آن مشکین کمند بر فلک ماه تمام از هاله شد زناربند. صائب (ایضاً).