زناشوهری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زناشوهری . [ زَ ش َ هََ ] (حامص مرکب ) ازدواج . نکاح . عروسی . (ناظم الاطباء).زناشوئی : حوا را از آدم بهر وقتی که فرزندی آمدی دو دو به یک شکم آمدی . از آن یکی نر و یکی ماده . پس آدم و حوا مر این دختر را که با این پسر به یک شکم بودی به زنی به یکدیگر دادندی و بدان روزگار این نوع زناشوهری جائز بودی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). این دو نوا نز پی رامشگری است خطبه ای از بهر زناشوهری است . نظامی . چو پیرایه ٔ گوهری دادشان قرار زناشوهری دادشان . نظامی . ♦ زناشوهری کردن ؛ زناشویی کردن . ازدواج کردن : اکنون که باد و باغ زناشوهری کنند از نطفه های باد شود باغ باردار. خاقانی .