زنبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنبر. [ زَم ْ ب َ ] (اِ) آلتی چوبین به شکل مکعب مستطیل که سطح فوقانی آن باز است و در آن خاک، خشت و مانند آن کنند و از جایی به جایی برند. زنبه .(فرهنگ فارسی معین ). چهارچوب باشد، مانند: نردبان دو پایه که میان آن را به ریسمان یا نوار چرم ببافند و از خاک و خشت و امثال آن پر کنند و دو کس برداشته از جایی بجایی برند و به عربی منقل خوانند. (برهان ).زنبل . زَنبَه . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). زنبل . گلیمی یا تخته ای که بر دو زبر آن چوب تعبیه نموده، خاک کشند و آن را خاک کش نیز گویند. (آنندراج ). مربعی که با دو بازو بود و خاک و سرگین و امثال آن را دو کس، یکی از پیش و یکی در پس گرفته کشند و نیز خشت زنان گل تربدان نقل کنند. (شرفنامه ٔ منیری ). افزاری چارچوب مانند که در آن خاک و خشت و جز آن ریخته و دو کس برداشته از جایی به جایی برند و به تاری منقل گویند. (از ناظم الاطباء). زنبل . (فرهنگ فارسی معین ) : ز کشتمندان زآن روستای بلخ هنوز همی کشند سر وپای کشته بر زنبر. عنصری . همی ریزد میان باغ لؤلؤها به زنبرها همی سوزد میان راغ عنبرها بمجمرها. منوچهری . زده یاقوت رمانی به صحراها به خرمنها فشانده مشک خرخیزی به بستانها به زنبرها. منوچهری . حضرت خواجه ٔ ما قدس اﷲ روحه در قصر عارفان به اشارت ایشان زنبر می کشیدند. (انیس الطالبین ). من جمیع مبرزهای مدارس شهر بخارا را پاک کرده بودم و به زنبر کشیده ... سهل کاری کرده ای که به زنبر کشیده ای . (انیس الطالبین ص ٢٧). و تشها و زنبرها پیش ایشان بود. (انیس الطالبین ص ٢٧). می کشد خاک خانه ٔ خصمش فعله ٔ کین به توبره و زنبر. فخری (از آنندراج ). ◄ انگشت دان که به تازیش منقل خوانند و بدین دو معنی زنبل مترادف آن است . (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ مشکی را نیز گفته اند که بر دو سر آن دو چوب تعبیه کرده باشند و بدان آب کشند. (برهان ) (از فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء). ◄ زرشک را نیز گویند و آن چیزی باشد ترش مزه که در آش وطعام کنند و خورند و به عربی انبرباریس خوانند. (برهان ). زرشک و انبرباریس . (ناظم الاطباء). در فرهنگ بمعنی زرشک و انبرباریس آورده . (آنندراج ). ◄ نام یکی از آلات جنگ است . (برهان ) (از شرفنامه ٔ منیری ). و گویند یکی از آلات جنگ است . (آنندراج ). یکی از ادوات جنگ . (از ناظم الاطباء) : توان بردن هنوز از جای جنگت دریده زهره ٔ سگزی به زنبر. ازرقی (دیوان چ سعید نفیسی ص ٢٠). ◄ محفه و پالکی . (ناظم الاطباء).
زنبر. [ زُم ْ ب َ / زُم ْ ب ُ ] (اِ) نوعی از پارچه ٔ نرم که دارای پرزهای دراز باشد. (ناظم الاطباء).
زنبر. [ زُم ْ ب ُ ] (اِ) آن باشد که کسی دهان خود را پر باد کند و دیگری بنوعی دست بر آن زند که آن باد با صدا از دهان بجهد. (برهان ) (از فرهنگ فارسی معین ) (از ناظم الاطباء). رجوع به زنبغل شود.