زنهار خوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنهار خوردن . [ زِ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) سلب حمایت از پناهنده ٔ خود کردن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). پیمان شکنی . زنهارخواری . عهدشکنی : ز طبع تو همین آمد که کردی که با زنهاریان زنهار خوردی . (ویس و رامین ). چون همی بر من زنهار خورد دنیا خویشتن چون دهی ای پور به زنهارش . ناصرخسرو. مخور زنهار بر کس، گر نخواهی که خواهی و نیابی هیچ زنهار. ناصرخسرو. کس به زنهاری خویش اندر زنهار خورد زینهاریست دلم نزد تو ای بت زنهار. سوزنی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). و روزگار غدار چنانکه عادت اوست با وی زنهار خورد. (راحة الصدور راوندی ). چون محمود سبکتکین با او غدر کرد و زنهار خورد. (راحة الصدور راوندی ). که شه را بدبود زنهار خوردن بد آمد در جهان بدکار کردن . نظامی . مخور در خانه ٔ کس هیچ زنهار که با تو آن کند کان زاغ با مار. نظامی . دری دیگر نمیدانم که روی از تو بگردانم مخور زنهار برجانم که دردم بی دوا ماند. سعدی . و زاری کردم که به قلعه و به خون خلق زنهار مخور اجابت ننمود. (رشیدی ). ◄ خلاف امانت داری . خیانت در امانت : من دل بتو دادم که به زنهار بداری زنهار مخور بر دل زنهاری زنهار. فرخی . رجوع به زنهار و زینهار و دیگر ترکیبهای این کلمات شود.