زنگ خورد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنگ خورد. [ زَ خوَرْ / خُرْ ](ن مف مرکب ) زنگ خورده . زنگ زده . زنگ بسته : تا نکنی زنگ خورد آینه ٔ دل که عشق هست به بازار غیب آینه گردان او. خاقانی . دید آن گل سرخ زرد گشته و آن آینه زنگ خورد گشته . نظامی . شد آیینه ٔ جان من زنگ خورد زدایم بدان زنگ از آیینه گرد. نظامی . رجوع به زنگ خورده شود.