زه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. کَ دَ) (مص م.) آبستن کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. کَ دَ) (مص م.) آبستن کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زه کردن . [ زِه ْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بچه کردن . زادن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : برجهاء... سرطان و عقرب و حوت و نیمه ٔ پسین از جدی و زه کننده اند و بسیاربچه . (التفهیم بیرونی، یادداشت ایضاً). چون خار و خس قوی شد زه کرد خوک ملعون در باغ و زو برآمد قومی همه ملاعین . ناصرخسرو. و نهصد پیل بودش به روزگار، در جمله پیلی که آن را کذیزاد خواندندی که به ایران زاده بود و این از عجایب بود. ایدر پس هرگز زه نکرده است . (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ چله کردن کمان . (ناظم الاطباء) : به کوه برشد و اندر نهاله گه بنشست به پیش فیلک و زه کرده نیم چرخ به چنگ . فرخی . رجوع به زه و زه کردن کمان شود. ◄ بارور کردن . باردار کردن . آبستن کردن . (فرهنگ فارسی معین ).