زهانیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زهانیدن . [ زَ دَ ] (مص ) گشاد کنانیدن و گشودن فرمودن . (ناظم الاطباء). بیرون آوردن و روان ساختن آب . جوشانیدن آب از چشمه : می زهاند می برد تا معدنش اندک اندک تا نبینی بردنش . مولوی . صد سبو رابشکند یک پاره سنگ و آب چشمه می زهاند بی درنگ . مولوی (مثنوی چ خاورص ١٨). می زهاند کوه از آن آواز و قال صد هزاران چشمه ٔ آب زلال . مولوی (مثنوی چ خاور ص ٩٩). ◄ قوت دادن در غلبه ٔ بازی نرد. ◄ زیر افکندن . (ناظم الاطباء). رجوع به لسان العجم شعوری ج ٢ ص ٣٨ شود.