زهرناک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زهرناک . [ زَ ] (ص مرکب ) زهرآلوده . (آنندراج ). سم دار و زهرآلود. (ناظم الاطباء). زهرآگین . سمی . (فرهنگ فارسی معین ) : های خاقانی ترا جای شکرریز است و شکر گر دهانت را به آب زهرناک آگنده اند. خاقانی . مزاج هوا چون بود زهرناک بیندازد آن چیز را در مغاک . نظامی . کاین شده ست از خوی حیوان پاک پاک پر ز عشق و لحم و شحمش زهرناک . مولوی . بایدکه در چشیدن آن جام زهرناک شیرینی شهادت ما در زبان شود. سعدی . رجوع به زهر شود.