زهرگیا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زهرگیا. [ زَ ] (اِمرکب ) گیاهی است که هر کس اندکی از آن بخورد فی الحال هلاک گردد. (برهان ). هر گیاه زهردار که کشنده باشد.(فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (از آنندراج ). گیاهی باشد که چون ورق آن را آدمی و حیوانات بخورند در دم و زمان هلاک شوند. (جهانگیری ). هر گیاهی که سمی باشد و خوردن آن مورث هلاکت گردد. (ناظم الاطباء) : زمین ز لطف تو گر آب یابدی شودی برفق مهرگیا هرچه هست زهرگیاش . سنائی . جان افعی زده را نسخه ٔ تریاق دهد نطق جان پرور تو بر ورق زهرگیا. سوزنی (از جهانگیری ). ای کسانی که ز ایام وفا می طلبید نوشداروطلب از زهرگیائید همه . خاقانی . ای تیغ ملک در کف رخشانش همانا در چشمه ٔ حیوان ورق زهرگیایی . خاقانی . گفت به تیغش آسمان کای گهری تو کیستی گفت من آتش اجل زهرگیای مملکت . خاقانی .