زهم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زهم . [ زَ ] (ع مص ) مغزدار شدن استخوان . ◄ بازداشتن کسی را از چیزی و نهی کردن . ◄ بسیار گفتن کسی را و افزودن سخن را بر آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
زهم . [ زَ هَِ ] (ع ص ) فربه بسیارپیه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). سمین بسیارپیه . (ناظم الاطباء). ◄ آنکه در او بقیه ٔ پیه باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). آنکه در وی بقیه ای از پیه و چربی باشد. (ناظم الاطباء).
زهم . [ زَ هََ ] (ع مص ) چرب شدن دست . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ ریم گرفتن . ◄ بوی بد گرفتن باد. (منتهی الارب ) (آنندراج ): زهمت یدی ؛ چرب گردید دست من و بوی بد گرفت . (ناظم الاطباء). ◄ تخمه زده گردیدن مرد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ناگوار شدن کسی را طعام . ◄ (اِ) بوی بد. (منتهی الارب ) (آنندراج ).