زهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زهی . [ زُ ها ] (اِخ ) موضعی است به حجاز. (منتهی الارب ) (از معجم البلدان ).
زهی . [ زِ ] (ص نسبی ) منسوب به زه . حیوان آماده برای بارگیری و آبستنی . حیوانی که استعداد و آمادگی جفت گیری و آبستنی دارد. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ زاینده . که می زاید. که نتاج آرد : نباید دگر کشت گاو زهی که از مرز بیرون شود فرهی . فردوسی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ حیوان نوزاییده . (فرهنگ فارسی معین ) : شنیدم که هجده هزار مادیان زهی داشت [ هر یکی را کره ای در دنبال ] . (چهارمقاله، از فرهنگ فارسی معین ). ◄ آلت موسیقی که دارای وتر باشد. ذوات الاوتار. (فرهنگ فارسی معین ). منسوب به زه . وتری . ♦ سازهای زهی ؛ ذوات الاوتار. آلت موسیقی که زه در آن بکار برده اند. رودجامه . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
زهی .[ زِ ] (صوت ) ادات تحسین . آفرین . احسنت . خهی . (فرهنگ فارسی معین ). کلمه ٔ تحسین است . (غیاث ). کلمه ٔ تحسین و آفرین است مانند خهی . (آنندراج ) (از شرفنامه ٔ منیری ). و این هم مرکب است از زه ای چنانچه خهی از خه ای . (شرفنامه ٔ منیری ). کلمه ٔ تحسین یعنی خهی و چه خوش است و چه خوب . (ناظم الاطباء). خهی . احسنت . خوشا. چه بسیار خوب . آفرین بر. حبذا. چه بسیار نیکو. چه بسیاردر خوبی ... (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : زهی ز هر ادبی یافته تمام نصیب زهی ز هر هنری بهره ای گرفته تمام . فرخی . زهی خسروی کز همه خسروان به مردی ترا نیست همتا و یار. فرخی . زهی موفق و منصور شاه بی همتا زهی مظفر و مشهور خسرو والا زهی جهان سعادت بتو فزوده خطر زهی سپهر جلالت بتو گرفته ضیا... زهی سخای مصور به روز بزم و نشاط زهی قضای مجسم به روز رزم و وغا. مسعودسعد (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ز احداث فسق تو مر این و آن را زهی نان پخته زهی گاو زاده . سوزنی (یادداشت ایضاً). مقام دولت و اقبال را مقیم توئی زهی رفیع مقام و خهی شریف مقیم . سوزنی (یادداشت ایضاً). زهی کهی و خهی چشمه ای که اندر وی قرار گیرد مار شکنج و ماهی شیم . سوزنی (یادداشت ایضاً). زهی هم تو هم عشق تو آب و آتش که خود در شما آب و سنگی نبینم . خاقانی . اگر به کوه رسیدی روایت سخنش زهی رشید جواب آمدی بجای صدا. خاقانی . می رنگین زهی طاوس بی مار لب شیرین زهی خرمای بی خار. نظامی . زهی قدرت که در حیرت فزودن چنین ترتیب ها داند نمودن . نظامی . احسنت و زهی امیدواری به زین نبود تمام کاری . نظامی . زهی دارنده ٔ اورنگ شاهی حوالتگاه تأیید الهی . نظامی . تو آن وزیری کانصاف پادشاه جهان به حکم تست منور، زهی ستوده وزیر. ؟ (از لباب الالباب، از فرهنگ فارسی معین ). در جهان این مدح و شاباش و زهی ز اختیار است و حفاظ و آگهی . مولوی . درهوای آنکه گویندت زهی بسته ای بر گردن جانت زهی . مولوی . زهی دین و دانش زهی عدل و داد زهی ملک و دولت که پاینده باد. سعدی . اگر جنازه ٔ سعدی بکوی دوست درآرند زهی حیات نکونام و مردنی به سعادت . سعدی . زهی آسایش و راحت، نظر را کش تو منظوری خوشا بخشایش و دولت پدر را کش تو فرزندی . سعدی . زهی مَلِک . زهی مُلک . زهی امر. زهی نهی . زهی فر. زهی قدر. زهی جاه . زهی دستگاه . (تفسیر مجهول الاسم مائه ٔ هفتم ملکی آقای عبدالعلی صدرالاشرافی، یادداشت بخط مرحوم دهخدا). سحر کرشمه ٔ چشمت بخواب می دیدم زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست . حافظ. طالع اگر مدد کند دامنش آورم به کف گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف . حافظ. زهی خجسته زمانی که یار بازآید به کام غمزدگان غمگسار بازآید. حافظ. ◄ ادات تفجع. افسوس . آه . دریغا. (فرهنگ فارسی معین ). کلمه ٔ افسوس یعنی آه و آه و دریغا. (ناظم الاطباء). چه بسیار دربدی . چنانکه خهی تنها در اعجاب از حسن نیست بلکه دراعجاب از قبح هم آید. هیهات . کلمه ای است برای تحقیر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : من آن نگویم اگر کس به رغم من گوید زهی سپاه بنفرین خهی طلیعه ٔ شوم . سوزنی (یادداشت ایضاً). زهی نادان که او خورشید تابان به نور شمع جوید در بیابان . شیخ محمود شبستری (یادداشت ایضاً). زهی ابله که او از بهر مرده کند با زندگان عصر خود جنگ . ابن یمین . به کوی می فروشانش بجامی برنمی گیرند زهی سجاده ٔ تقوی که یک ساغر نمی ارزد. حافظ (یادداشت ایضاً). زهی خیال که منشور عشقبازی من از آن کمانچه ٔ ابرو رسد به طغرائی . حافظ (یادداشت ایضاً). ریا حلال شمارند و جام باده حرام زهی طریقت و ملت زهی شریعت و کیش . حافظ. منم که بی تو نفس می کشم زهی خجلت مگر تو عفو کنی ورنه چیست عذر گناه . حافظ (از فرهنگ فارسی معین ).