زو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) بازی ای گروهی که در آن یک نفر در حالی که نفس خود را حبس کرده و با گفتن کلمة «زو» به سمت گروه مقابل میرود و تا وقتی که بدون نفس کشیدن این کلمه را بر زبان میآورد میتواند اعضای گروه مقابل را بزند و از بازی خارج کند مگر این که خود به وسیلة آنها گرفته شود و نتواند فرار کند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) بازی ای گروهی که در آن یک نفر در حالی که نفس خود را حبس کرده و با گفتن کلمه «زو» به سمت گروه مقابل میرود و تا وقتی که بدون نفس کشیدن این کلمه را بر زبان میآورد میتواند اعضای گروه مقابل را بزند و از بازی خارج کند مگر این که خود به وسیله آنها گرفته شود و نتواند فرار کند.
(زُ) (اِ.) دریا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زو. [ زَوو ] (ع مص ) زُوی َ علیه زَوّاً (مجهولاً)؛ ای قُضی و قُدِّرَ. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
زو. [ زُو ] (اِخ ) دهی از دهستان سملقان است که در بخش مانه ٔ شهرستان بجنورد واقع است و ٢٩٧ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
زو. [ زَ / زُو ] (اِ) دریا را گویند و به عربی بحر خوانند. (برهان ). ژو. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). دریا. بحر. (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء). دریا. (فرهنگ رشیدی ) (جهانگیری ) (از انجمن آرا) (آنندراج ) (اوبهی ) : مرد ملاح تیز اندک رو راند بر باد کشتی اندر زو. عنصری (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا).