زوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زَ وَّ) [ ع. ] (ص.) بسیار زیارت کننده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زُ وّ) [ ع. ] (ص. اِ.) زیارت کنندگان.
(زَ) (ص. اِ.) خدمتکار، پرستار.
(زَ وَّ) [ ع. ] (ص.) بسیار زیارت کننده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زوار. [ زِ ] (اِ مرکب ) زهوار. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به زهوار شود. ♦ زواردررفته ؛ سست از کار افتاده . (فرهنگ فارسی معین ).کهنه و فرسوده و بی مصرف . ۩ پیر و فرسوده که کار کردن نتواند. (فرهنگ فارسی معین ). رنجور و ناتوان . رجوع به زُواریدن شود.
زوار. [ زَ ] (اِخ ) زواره برادر رستم زال . (برهان ). نام برادر رستم بوده او را زواره نیز گویند... . (جهانگیری ). رجوع به ماده ٔ قبل ذیل معنی اول و زواره شود.
زوار. [ زَ ] (اِخ ) یکی از دهستانهای شهرستان شهسوار است و از ١٢ آبادی بزرگ و کوچک تشکیل گردیده و قراء مهم آن رود پشت و کترا و کت کله است و در حدود ٢٤٠٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
واژگان فارسی سره واژهدان
دیدارگران، دیدارگر، پابوسگر
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی