زوال یافتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زوال یافتن . [ زَ ت َ ] (مص مرکب ) زوال پذیرفتن . نقصان یافتن . از میان رفتن : روز دانش زوال یافت که بخت به من راست فکر کژنگر است . خاقانی . همه شب در اندیشه کاین گنج و مال در او تا زیم درنیاید زوال . (بوستان ). زایل شود هر آنچه بکلی کمال یافت عمرم زوال یافت، کمالی نیافته . سعدی . رجوع به زوال و دیگر ترکیبهای آن شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
فرسودن، مستهلک شدن، پوسیدن، کهنه شدن آسیب دیدن، دچار صدمه و گزند شدن، صدمه خوردن، صدمه دیدن، فروریختن، ناقص شدن، معیوب شدن پژمردن، خشکیدن، آفت زدن منقرض شدن، فروپاشیدن، منحل شدن عود کردن، کاهش یافتن، پسرفتن فاسد شدن، زنگ زدن، پست شدن ازپا درآمدن ناف انداختن بهپستی گراییدن، منحط شدن