زود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زود. (ق ) شتاب و جَلد و با لفظ کردن و بودن مستعمل است ... (آنندراج ). جلد و سریع و شتاب و به سرعت و شتاب و به تندی . و فی الفور و معجلاً. (ناظم الاطباء). تند. سریع. به شتاب : «زود به مقصد می رسد». (فرهنگ فارسی معین ). به سرعت . به شتاب . سریع. تند. فرز. سبک . عاجل . عاجلاً. فوراً. مقابل دیر. به عجله . معجلاً. (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا) : توشه ٔ خویش زود از او بربای پیش کایدت مرگ پای آکیش . رودکی . نگویم من این خواب شاه از گزاف زبان زود نگشایم از بهر لاف . بوشکور (یادداشت ایضاً). گفتا مرا چه چاره که آرام هیچ نیست گفتم که زود خیز و همی گرد چام چام . منجیک (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٤٦). خیز و پیش آر از آن می خوشبوی زود بگشای خیک را استیم . خسروی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بدادش پیام شه خویش زود شنید از تکاور پیام و درود. فردوسی . زن چاره گر زود بردش نماز چنین گفت کای شاه گردنفراز. فردوسی . بشد زود موبد بگفت این بشاه همی داشت خسرو مر او را نگاه . فردوسی . زود بردند و آزمودندش همه کاخالها نمودندش . عنصری . گرچه بکشی تو مرا، صابر و خرسندم که مرا زنده کند زود خداوندم . منوچهری . ندانستم من ای سیمین صنوبر که گردد روزچونین زود زایل . منوچهری . چون ببینم ترا ز بیم حسود خویشتن را کلیک سازم زود. مظفری . امیر این کار را سخت زود گیرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١١٧). طاهر به دیوان کم آمدی و اگر آمدی زود بازگشتی . (تاریخ بیهقی ). دوست را زود دشمن توان کرد اما دشمن را دوست گردانیدن دشوار بود. (قابوسنامه ). کسی کو زود راند زود ماند. نظامی . ما را ز بخت خویش گمان اینقدر نبود هرچند دیر آمده ای زود کرده ای . ملانسبتی (از آنندراج ). ♦ بزودی ؛ فوراً. علی الفور. در حال . در وقت .(یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : غمی گشت و لشکر همه بازخواند بزودی سلیح و درم برفشاند. فردوسی . منتظریم جواب این نامه را که بزودی بازرسد . (تاریخ بیهقی ). که را سیم و زر ماند و گنج و مال پس از وی بزودی شود پایمال . سعدی (بوستان ). ♦ زودباش ؛ عجله کن . بشتاب . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). عجله کن . شتاب کن . (فرهنگ فارسی معین ) : بدان تا بیابیمشان، زود باش بیاور تو کشتی و بدرود باش . فردوسی . پس ابراهیم کارد بر گلوی اسماعیل نهاد هرچند قوت کرد نبرید. اسماعیل گفت ای پدر زود باش . (قصص الانبیاء ص ٥٢). ◄ در زمان کوتاه . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : بدو گفت این نامه اندر نهان ببر زودنزدیک شاه جهان . فردوسی . چوپاسخ کند زود پیش من آر نگر تا نباشی بر شهریار. فردوسی . برآید بکام تو این کار زود بر این بیش و کمتر نباید فزود. فردوسی . شهریاری که خلافت طلبد زود فتد از سمن زار به خارستان وز کاخ به کاز. فرخی . زود باشد که پشیمان شود از کرده ٔ خویش . ؟ (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ پیش از وقت .قبل از موقع. مقابل دیر: زود آمد. (فرهنگ فارسی معین ) : ز زود خفتن و از دیر خاستن هرگز نه مرد یابد ملک و نه بر ملوک ظفر. عنصری . ◄ از ابتداء. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : آری کودک مؤاجر آید کو را زود بیاموزیش به مغز و مشخته . کسائی (یادداشت ایضاً). ◄ علی الصباح و سحرگاه . (ناظم الاطباء). ♦ صبح زود ؛ وقت نماز و کمی پس از آن . سر آفتاب . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
زود. [ زَ ] (ع مص ) آماده و مهیا کردن توشه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).