واژه جو

زیاده گوی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

زیاده گوی . [ دَ / دِ ] (نف مرکب ) پرحرف . فراوان گوی . که سخن را به درازا کشد : نوش لب زان منش که خوی بود زن به دوران زیاده گوی بود. نظامی . از حیرت آن جواب چون نوش شد زید زیاده گوی خاموش . نظامی . کای زید سخن زیاده کردی بگذر که زیاده گوی مردی . نظامی . رجوع به ماده ٔ بعد شود.

معنی زیاده گوی | واژه جو