زیادی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیادی . (اِخ ) زیادبن احمدبن مسلم الزیادی، مکنی به ابوالفضل . او فرزند امیر ابوجعفر زیادی و در آخر عهد سامانیان والی بیهق بود و هر کرا از عمال دیوان وفات رسیدی از ترکه ٔ او مالی افزون از آنچه که رسم بود طلب کردی و نیز در بیهق هرکه بمردی از ترکه ٔ او چیزی خواستی اگرچه ورثه ٔ دیگربودندی . و چون نوبت به سلطان محمود رسید آن ظلم برانداخت . ابوالفضل در خدمت امیر ابوعلی سیمجور و امیر ابوالقاسم بود. او را با ایشان بگرفتند و حبس کردند و چون او را پیش سلطان محمود آوردند محمود او را رهاکرد و در آن وقت که سلطان محمود به ولایت کابل رفت تا حق خویش از برادر خویش اسماعیل سبکتکین بستاند امیر زیاد را نیابت خویش داد در امارت خراسان و دارالملک نیشابور به وی سپرد (بسال ٣٨٨ هَ . ق .) و در این وقت امیر ابوسعید سیمجور قصد نیشابور کرد امیر زیاد او را بگرفت و حبس کرد و فتنه بنشاند. سپس میان حمیدبن مهدی نایب امیر قابوس و زیاد منازعت و جنگ درگرفت .زیاد اسیر شد و به گرگان منتقل گردید و در ذی قعده ٔ ٣٩١ در آنجا درگذشت . (از تاریخ بیهق صص ١٣٠ - ١٣١).
زیادی . [ زَی ْ یا ] (اِخ ) علی بن یحیی الزیادی المصری . رجوع به علی زیادی شود.
زیادی . (اِخ ) احمدبن مسلم الزیادی، مکنی به ابوجعفر. از امراء لشکرابوالحسن سیمجور. آنگاه که فخرالدوله علی بویه به خراسان آمد و گذر بر بیهق کرد زیادی خدمت ضیافت او رابجای آورد و چون تولکی عاصی شد امیر خراسان ابوالحسن سیمجور زیادی را به جنگ او فرستاد و زیاد آن حصار بگشاد و ابوالحسن سیمجور آن ولایت به وی داد. در سال ٣٦٤ هَ . ق . ابوجعفر زیادی به زمین غوریان رفت آنجا کفار بودند، ایشان را هزیمت کرد و سبی بسیار بواسطه ٔوی به خراسان رسید. (از تاریخ بیهق صص ١٢٩ - ١٣٠).
واژگان فارسی سره واژهدان
فراوانی، بیشی