زیبارخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیبارخ . [ رُ ] (ص مرکب ) زیباروی . (از فهرست ولف ). جمیل . نکوروی : سمن بوی وزیبارخ و ماهروی چو خورشید دیدار و چون مشک بوی . فردوسی . برخ شد کنون چون گل ارغوان سهی قد و زیبارخ و پهلوان . فردوسی . اگر زیبارخی رفت از کنارت ازو زیباتر اینک ده هزارت . نظامی . همچنان نامه کرد بر سقلاب خواست زیبارخی چو قطره ٔ آب . نظامی . همه زیبارخ و موزون و دمساز همه دستان سرا و نکته پرداز. نظامی .