زیبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیبان . (نف )زیبا بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٦٥) (از اوبهی ) (از جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ). زیبا به زیادت نون .(شرفنامه ٔ منیری ). زیبا و خوب . (صحاح الفرس ) (از غیاث ). زیبا و خوش آیند. (برهان ) (آنندراج ). زیبا و خوشنما و آراسته و پیراسته . (ناظم الاطباء) : آن نگار پریرخ زیبان خوب گفتار و مهتر خوبان . معروفی (از لغت فرس اسدی ).
زیبان . (اِخ ) زاب . زابات . ناحیتی به افریقیه . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). گروه واحه های الجزایر در ایالت «باتان »، در دامنه ٔجبال اوره . (از لاروس ).