زیر و زبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیر و زبر. [ رُ زَ ب َ ] (اِ مرکب، ق مرکب ) تحت و فوق . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ته و بالا. (ناظم الاطباء) : و آنچ او از زبر و زیر بود جسم بود نتوان گفت که خالق را زیر و زبر است . ناصرخسرو. چرخ را زیر و زبر نیست بر اهل خرد آنچ از او زیر تو آمد دگری را زبر است . ناصرخسرو. گاویست در آسمان سنامش پروین یک گاو دگر نهفته در زیر زمین چشم خردت گشای ای اهل یقین زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین . خیام (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). نگه کردم از زیر تخت وزبر یکی پرده دیدم مکلل به زر. سعدی (بوستان ). ◄ اعراب الفاظ. (آنندراج ). کسره و فتحه . (ناظم الاطباء). کسره و فتحه . ضبط و اعراب حروف . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ (ص مرکب ) به مجاز، افراط و تفریط در احوال را گویند. (آنندراج ). پریشان . (ناظم الاطباء). سخت خراب . سخت ویران . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : پدر بی پسر بد پسر بی پدر همه لشکر گشن زیر و زبر. فردوسی . شادمان باد به عدلش همه گیتی چو بهشت خانمان عدوی دولت او زیر و زبر. فرخی . زیر خاکی و فلک بر زبرت گرید خون بی تو چون دور فلک زیر و زبر باد پدر. خاقانی . تیرش جبریل رنگ باد و پر از فتح ونصر خانه ٔ اهریمنان زیر و زبر درشکست . خاقانی . چو شیرین از شهنشه بی خبر بود در آن شاهی دلش زیر و زبر بود. نظامی . می دوید آن عامی زیر و زبر تا نماز مرده دریابد مگر. عطار. کسی کو بسته ٔ عشقت نباشد چو زلفت درهم و زیر و زبر باد. حافظ. ♦ زیر و زبر شدن ؛ درهم و برهم شدن . پریشان شدن . (فرهنگ فارسی معین ) : چو شد کار موبد به زاری بسر همه کشور از درد زیرو زبر. فردوسی . چنین هم چو شد شاه بیدادگر جهان زو شود پاک زیر و زبر. فردوسی . ز گفتار بدگوی بر ما پدر برآشفت و شد کار زیر و زبر. فردوسی . و دارا را خود ثقات وی کشتند و کار زیر و زبر شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٩٠). آنجا حشمتی باید هرچه تمامتر... و اگر بخلاف این باشد زبون گیرند آنهمه قواعد زیر و زبر شود. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٣٩٤). مسیحا گفت خواهم زی پدر شد جهانی زین سخن زیر و زبر شد. ناصرخسرو. خواست کز پیش درم بگذرد از بی خبری چون چنان دید شد از غم دل من زیر و زبر. سنائی . زیر و زبر شود دل خصم تو در نبرد زینت چو بسته شد به زبرتنگ و زیرتنگ . سوزنی . دل شیرین چنان زیر و زبر شد که از جان و جهان گفتی بدر شد. نظامی . ۩ سرنگون شدن و نابود و فانی گشتن . (ناظم الاطباء). نابود شدن . (فرهنگ فارسی معین ). بالتمام ویران شدن . واژگون شدن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : بدان تا چنین روزش آید بسر شود پادشاهیش زیر و زبر. فردوسی . تا خم می را بگشاد مه دوشین سر زهد من نیست شد و توبه ٔ من زیر و زبر. فرخی . بسا سپاه گرانا که بی سپاه شدند به جنبش قلمی تار و مار و زیر و زبر. فرخی . پست منشین و چشم دار و بدانک زود زیرو زبر شود نیرنگ . ناصرخسرو. دشمنان زو شوند زیر و زبر وین از او کمترین هنر باشد. مسعودسعد. خبرت هست کزین زیر و زبر بی خبران نیست یک پی ز خراسان که نشد زیر و زبر. انوری . بنیاد هستی تو چو زیر وزبر شود در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی . حافظ. رجوع به ترکیب زیر و زبر کردن شود. ♦ زیر و زبر شدن دو تن ؛ یکی بر روی دیگری قرار گرفتن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ♦ زیر و زبر کردن ؛ پریشان کردن . درهم و برهم کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : به یک پا بکوشید با نامور همه غار را کرد زیر و زبر. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٢ ص ٣٥٣). در طلب آنچه نیاید بدست زیر و زبر کردی کاچار خویش . ناصرخسرو. تا باد دو زلفین ترا زیر و زبر کرد از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد. خاقانی . عالم را زیر و زبر کرده ای تا توئی آخر چه هنر کرده ای . نظامی . نیایش در دل خسرو اثر کرد دلش را چون فلک زیر و زبر کرد. نظامی . چون من خسته دل ز تو زیر و زبر بمانده ام زیر و زبر چه می کنی زلف بتاب ای پسر. عطار. نهنگی شو که با دریا کند زور کند زیر و زبر دریا به یک شور. امیرخسرو دهلوی . اعراب کرده نامه نویسم به سوی دوست یعنی که کرد هجر تو زیر و زبر مرا. افسر (از آنندراج ). ۩ نابود کردن . (فرهنگ فارسی معین ). سرنگون کردن و خراب کردن و پایمال کردن . (ناظم الاطباء). تمام خراب و ویران کردن . شورانیدن . بشورانیدن . سخت ویران کردن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : میان را ببندد به کین پدر کند کشور تور زیرو زبر. فردوسی . بخواهم ازو کین فرخ پدر کنم پادشاهیش زیر و زبر. فردوسی . بدو گفت کای ناکس بی هنر چرا کردی این بوم زیر و زبر. فردوسی . گر بخواهد به چنین مردی کاورد بجنگ خانمان همه یکباره کند زیر و زبر. فرخی . نامه ٔ مغرب به کسر دشمن و فتح عجم کسر و فتحش کرده نام دشمنان زیرو زبر. خواجه محی الدین سلمان (از آنندراج ). ۩ همه جا را تجسس کردن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ♦ زیر و زبر کرده ؛ ویران شده . منهدم گردیده : همه بوم زیر و زبر کرده اید مهان کشته و کهتران برده اید. فردوسی . ۩ پریشان . درهم . ♦ زیر و زبر گردانیدن ؛ ویران کردن . منهدم کردن . نابود کردن : و سرای و موضع ایشان را زیر و زبر گردانید. (تاریخ قم ص ٦١). و باروی آن خراب کرد و آتشکده را زیر و زبر گردانید و آتش را بنشاند. (تاریخ قم ص ٨٩). ♦ زیر و زبر گردیدن ؛ نابود شدن : حصون هند بر دست لشکر او زیر و زبر گردید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤١٧). ♦ زیر و زبر گشتن ؛ درهم و پریشان و ویران گردیدن : کجا رفت اسکندر نامور کزو گشت اقلیم زیر و زبر. فردوسی . چو بشنید قیدافه این از پسر دلش گشت زان درد زیر و زبر. فردوسی . همان شاه لهراسپ با پیره سر همه بلخ از او گشت زیر و زبر. فردوسی .