زیرا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیرا. (حرف ربط) بمعنی تعلیل، یعنی از برای آن و از این جهت . (برهان ) (آنندراج ). از برای آن و از جهت آن و از این جهت و چونکه . (ناظم الاطباء). ازیرا. پهلوی ازیراک . از این جهت . بدین سبب . ایرا. (فرهنگ فارسی معین ). ازایرا. بدین جهت . چونکه . که . بدین دلیل . چه . از آن روی . ایرا. بدلیل این . از این روی . بدین سبب . برای این . از این جهت . از بهر این . از پی این . بدان علت . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : جهان را نام او زیرا جهان است که زی هشیار چون رخش جهان است . (ویس و رامین ). با کوه گویم آنچه از او پر شود دلم زیرا جواب گفته ٔ من نیست جز صدا. مسعودسعد. خانه چون خلد است و من چون آدمم زیرا مرا حور گندم گون حسنا دادی احسنت ای ملک . خاقانی . رجوع به زیراک و ایرا و ازیرا شود.
زیرا. (اِخ ) (برکه ٔ...) یا زیره . نام جایی است میان راه دمشق به حجاز نزدیک شهر بصری . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : اهل حوران در شهر بصری جمع میشوند و حجاج آذوقه ولوازم و مایحتاج خود را از این محل تهیه می کنند و از آنجا به برکه ٔ زیره (زیرا) میروند و یک روز در آنجا اقامت می کنند و سپس به لجون میروند. لجون آب روانی هم دارد. (سفرنامه ٔ ابن بطوطه ترجمه ٔ موحد ص ١٠٠).