زیرچاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیرچاق . (ص مرکب ) کمان کم زور را گویند. (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین ). مقابل بالاچاق . (آنندراج ). ◄ کنایه از کسی است که هر طور او را خواهند و هرچه به او بگویند یا بفرمایند فرمانبردار باشد. (برهان ) (از فرهنگ رشیدی ) (از فرهنگ فارسی معین ) (از ناظم الاطباء). فرمان بردار. (انجمن آرا). کنایه از مردم مطیع و محکوم . (آنندراج ). محکوم و مغلوب و نرم و فرمانبردار. (از غیاث ) : در پای خط چرا نشود زلف او خراب افتاده زیرچاق بود ایستاده را. ملاطغرا (از آنندراج ). تو عاجز و آرزو زبردست حسرت نشده ست زیرچاقت . ظهوری (از آنندراج ). ♦ زیرچاق بودن ؛ در کاری مهارت داشتن و برای آن کار آماده بودن . کاری را به روانی و آسانی انجام دادن . (از فرهنگ عامیانه ٔ جمال زاده ) : فوت و فن کارها را خوب هستم زیرچاق هرچه باشد باز سوری لوطی عهد قدیم . حکیم سوری (از فرهنگ عامیانه ایضاً). رجوع به ترکیب بعد شود. ♦ زیرچاق شدن ؛ خوب آموختن کاری و مسلط شدن بر آن کار. (ناظم الاطباء). استاد و ماهر شدن در کاری، از بس ورزیدن . مجرب گشتن .آزموده گردیدن . نیک آموختن . حاذق و ماهر گردیدن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ♦ زیرچاق کردن ؛ خود را برای کاری مستعد و آماده کردن . تمرین کردن و در کاری ماهر شدن . (فرهنگ عامیانه ٔ جمال زاده ). ♦ زیرچاقی کردن ؛ سخنان درشت به بزرگتر از خود گفتن . با بزرگتر و محترم تر از خودی گستاخ و بی ادب گفتن و ستهیدن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).