زین کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زین کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) زین نهادن ستور را. زین بر پشت اسب و جز آن استوار کردن سواری را. آماده ٔ سواری کردن چارپا را : بنالید و گفت اسب را زین کنند وزین پس مرا خشت بالین کنند. فردوسی (از آنندراج ). بفرمود تا رخش را زین کنند سواران بروها پر از چین کنند. فردوسی . آواز دادم غلامی راکه بمن نزدیک بودی بهر وقت نام وی سلام . گفتم بگوی تا اسب زین کنند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٦٩). ز خوی نیک خرد در ره مروت و فضل مر اسب تن را زین و لگام باید کرد. ناصرخسرو. گلبن پر از پروین کند چون ابر مرکب زین کند. ناصرخسرو. کی شودعز و شرف بر سر تو افسر و تاج تا تو مر علم و ادب را نکنی زین و رکیب . ناصرخسرو. کمال فضل ترا من به گرد می نرسم مگر کسی کند اسب سخن از این به زین . سعدی . شاها منم که چون فرس طبع زین کنم گیرد بدوش غاشیه ٔ عجز بوفراش . عرفی (از آنندراج ). رجوع به زین و دیگر ترکیبهای آن شود. ◄ بطور مطلق بمعنی آماده شدن برای کاری و حاضر گشتن برای انجام و اجرای آن استعمال میشود. (فرهنگ عامیانه ٔ جمال زاده ). ♦ گربه زین کردن ؛ تکه گرفتن کاری نامناسب و پرزحمت برای کسی . شخصی را برای کاری معرفی کردن و زحمتی را به عهده ٔ او گذاشتن و او را گرفتار دردسر و ناراحتی کردن . (فرهنگ عامیانه ٔ جمال زاده ).