ساحری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساحری . [ ح ِ ](حامص ) عمل ساحر. ساحر بودن . سحر کردن : امام زمانه که هرگز نرانده ست برِ شیعتش سامری ساحری را. ناصرخسرو. مطرب سحر پیشه بین در صور هر آلتی آتش و آب و باد و گل کرده بهم ز ساحری . خاقانی . ساحری از قاف تا بقاف تو داری مشرق و مغرب ترا دو نقطه ٔ قاف است . خاقانی . هاروت را که خلق جهان سحر از او برند در چه فکند غمزه ٔ خوبان به ساحری . سعدی . مرا بشاعری آموخت روزگار آنگه که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت . سعدی .
ساحری . [ ح ِ ] (اِخ ) در آتشکده ٔ آذر در شعله ٔ مجمره ٔ اولی در شمار متقدمین شهزادگان و امراء آمده : اصلش از اتراک است . موصوف بحسن ادراک، و سیاحت بسیار کرده زیاده بر این چیزی از احوالش معلوم نشد. ازوست : ای آنکه دلت را خبری از من نیست تا می نگری خود اثری از من نیست رحمی بدلم کن منگر کاین دل کیست انگار که هست از دگری، از من نیست .
ساحری . [ ح ِ ] (اِخ ) شاعری قزوینی است، او راست : سرشک حسرتم، جا در شکنج آستین دارم پر پروانه ام چون شعله خصمی در کمین دارم . (از بهترین اشعار پژمان ).