ساد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساد. (اِخ ) تیره ای از طایفه ٔ سهونی ایل چار لنگ بختیاری است .(جغرافیای سیاسی کیهان ص ٧٦). رجوع به سهونی شود.
ساد. (اِ) ساد کندر. گیاهی داروئی که برگش پهن و بزرگ و خوشبو است، ساذج معرب آن، و به هندی پترج گویند. (رشیدی ). رجوع به ساذج شود.
ساد. (ص ) مخفف ساده . بی نقش . بی نگار. مقابل منقش . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) : موم سادم ز مهر خاتم دور خالی از انگبین و از زنبور. نظامی . برای کسوت خدام درگهش خورشید ز چرخ گاه منقش طراز دو گه ساد. شمس فخری (از جهانگیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ (اِ) دشت و بیابان و صحرا. (برهان ) (جهانگیری ). دشت و صحرای صاف . ساده . (انجمن آرا) (رشیدی ) : ز چاه عشق برآمد دلم بساد، چنو بمشک سوده برآورد چاه ساده ز نخ . سوزنی (از رشیدی ). ◄ خوک نر. گراز. (برهان ) (جهانگیری ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ) : درختان کشته که داریم یاد بدندان بدو نیمه کردند ساد . اسدی (از رشیدی، جهانگیری، انجمن آرا، آنندراج ). ◄ (ص ) ساده . مخفف سائیده : باغ پر از حجله شد راغ پر از حله شد دشت پر از دجله شد کوه پر از مشک ساد. منوچهری (دیوان ص ١٩). ◄ بیریش . (رشیدی ). رجوع به ساده شود. ◄ ابله و نادان و ساده دل . (رشیدی ). رجوع به ساده شود. ◄ استاد. (برهان ) (جهانگیری ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). مخفف استاد : خلق گشت از قدوم زاهد شاد زانکه او بد به پنددادن ساد. _(سنائی (از جهانگیری و رشیدی و انجمن آرا و آنندراج ). ◄ (معرب، اِ) مزید مؤخر امکنه : خسروسادفیروز. خسروساد قباد. خسروساد هرمز. و در این کلمات معرب «شاد» است .k٠٥l)_