سارک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سارک . [ رَ ] (اِ) مرغی است کوچک و خوش آواز. (فرهنگ اسدی ). جانوری است سیاه رنگ که نقطه های سفید دارد و خوش آواز بود، و آن را سار نیز گویند. (جهانگیری ). سارج و سارجه و سارک و ساری، همان سار یعنی مرغ خردتر از فاخته که آوازخوش دارد و بعضی او را هزاردستان گویند. (رشیدی ). بمعنی سار باشد، و آن جانوری است سیاه برابر هدهد، و خالهای سفید دارد و بعضی هزاردستان او را میدانند. (برهان ). طائری است سیاه خوش آواز که خالهای سفید ریزه دارد، و در جثه برابر هدهد است . (غیاث اللغات ). بمعنی سار است و آن را هزاردستان گویند، و سارج و سارچه تبدیل آن است . (انجمن آرا) (آنندراج ) : الا تا درآیند طوطی و سارک الاتا سرایند قمری و ساری . زینبی . کبک ناقوس زن و سارک شیپورزن است فاخته نای زن و بط شده طنبورزنا. منوچهری . پراکنده با مشک دم سنگ خوار خروشان بهم سارک و لاله سار. اسدی (گرشاسب نامه ). خروشان بر سرکهسار سارک که بادا جشن نوروزی مبارک . زراتشت بهرام پژدو (از جهانگیری، انجمن آرا، آنندراج ). چو مرد فاضل بی سیم و زر گرسنه شود چه بانگ لکلک پیشش چه نغمه ٔ سارک . شمس فخری . رجوع به سار، سارج، سارچه، سارنج، سارنگ، سارو، ساروک، ساری، شار، شارک و شارو شود.
سارک . (اِخ ) (اخشید..) حاکم سمرقند مقارن حمله ٔ اعراب در دوره ٔ معاویه بود. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ٢ ص ١٢٢ و اخشید در این لغت نامه شود.