سازوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سازوار. (ص مرکب ) سازگار. (جهانگیری ) (برهان ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). سازگر. (مجموعه ٔ مترادفات ). سازنده . اهل سازش . موافق . مساعد : ای طبع سازوار چه کردم ترا چه بود با من همی نسازی و، دائم همی ژکی . کسائی . با ملک او وزارت اوسازوار شد کاقبال با وزارت او سازوار باد. مسعودسعد (دیوان ص ٨٥). زیرا با کین تو هرگز نشد صورت با روح بهم سازگار. مسعودسعد (دیوان ص ١٦٢). این روز هم بمرکز ملک آمدی تو باز با طبع خوش ز طبع خوش سازوار ملک . مسعودسعد (دیوان ص ٣٠١). جان او را دستیار، دل او را دوستدار طبع ورا سازوار، عقل ورا ترجمان . مسعودسعد (دیوان ص ٤١٣). تا با می کهن گل نو سازوار شد گل پیشوای می شد و می پیشکار گل . مسعوسعد (دیوان ص ٦٧٥). ◄ موافق مزاج . (شرفنامه ٔ منیری ) (برهان ). ملائم . (منتهی الارب ). ملائم طبع. ملائم مزاج . که باطبع و مزاج کسی میسازد: سازوار طبع اوست ؛ ملائم طبع اوست : سرسال آمد و سرمست می جود توام سازوار آید با مردم سرمست فقاع . سوزنی . ◄ سزاوار. برازنده . زیبنده . در خور : جز بر او سازوار نیست مدیح جز بدو آبدار نیست ثنا. فرخی . چنانکه آن آتش پلیته و روغن را بسوزاند و نور گرداند اما آن نور سازوار باشد.(معارف بهاء ولد ج ١ ص ٨). ◄ متناسب و موزون . رجوع به سازواری و ساختن و ساز شود.