سازیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سازیدن . [ دَ ] (مص ) مصدر دیگری از ساختن . بنا کردن . برآوردن . پی افکندن . بنیان : بجائی که بودی همه بوم خار بسازید شهری چو خرم بهار. (شاهنامه ٔ بروخیم ج ٣ ص ٦٢٩). همش دستگاه است و هم دل فراخ یکی کلبه سازیده در پیش کاخ . فردوسی . گشن دستگاهی و کاخی فراخ یکی کلبه سازیده درپیش کاخ . فردوسی . بر مستراح کوپله سازیده ست بر مستراح کوپله کاشنیده است ؟ منجیک ترمذی . ◄ درست کردن . تصنیع. صنع. بعمل آوردن : بسازید هم زین نشان تخت عاج بیاویخته از بر عاج تاج . فردوسی . پس زره سازید و در پوشیداو پیش لقمان حکیم صبر جو. مولوی . رجوع به ساز و سازی شود. ◄ تعبیه کردن . ترتیب دادن : طلسمی که ضحاک سازیده بود سرش بآسمان برفرازیده بود. (شاهنامه چ بروخیم ج ١ ص ٥٣). ◄ ابداع . خلق . آفریدن : تو سازیدی این هفت چرخ روان ستاده معلق زمین در میان . اسدی (گرشاسبنامه ). ◄ قرار دادن : دیوخانه کرده بودی سینه را قبله ای سازیده بودی کینه را. مولوی . ◄ منعقد کردن .برپای داشتن . ترتیب دادن : بسازید در گلشن زرنگار یکی بزم خرم تر از نوبهار. اسدی (گرشاسبنامه ). چنان بزمی که شاهان را طرازند بسازیدش کزآن بهتر نسازند. نظامی (خسرو و شیرین ). ◄ آراستن : بسازید جایی چنان چون بهشت گل و سنبل و نرگس و لاله کشت . (شاهنامه ٔ چ بروخیم ج ٣ ص ٦٢٠). ◄ معین کردن . تعیین کردن . ترتیب دادن . مهیا کردن : گسی کردشان سوی آن جایگاه که سازیده بد خسرو نیکخواه . (شاهنامه چ بروخیم ج ٣ ص ٦٧٨). بسازید بر قلبگه جای خویش زواره پس اندر، فرامرز پیش . (شاهنامه چ بروخیم ج ٣ ص ٦٩٥). در ایوانش سازید برتخت جای میان بست چون بنده پیشش بپای . اسدی (گرشاسبنامه ). ◄ تجهیز. بسیجیدن . آماده کردن سپاه و لشکر : بسازیدی این جنگ را لشکری ز کشور دمان تا دگر کشوری . (شاهنامه ٔ بروخیم ج ٥ ص ١٢٠٣). ◄ تهیه کردن . فراهم کردن . مهیاکردن : ز خرگاه و از خیمه و بارگی بسازید پیران به یکبارگی . (شاهنامه ٔ بروخیم ج ٣ ص ٧٠٣). ◄ راست کردن . (شرفنامه ) (برهان ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). بسیجیدن کاری و روبراه کردن و بسامان کردن و راه انداختن آن : همی کار سازید رودابه زود نهانی ز خویشان او هر که بود. (شاهنامه چ بروخیم ج ١ ص ١٦٣). به یک هفته زان پس همه کار راه بسازید و شد پیش ضحاک شاه . اسدی (گرشاسبنامه ). به گرما و به سرما کار ایشان بسازیدی و بردی بار ایشان . زرتشت بهرام (اردا ویرافنامه ). ◄ پختن . تهیه دیدن چون خورشی را : که فردات زانگونه سازم خورش کزو باشدت سربسر پرورش ... خورشها ز کبک و تذرو سپید بسازید و آمد دلی پرامید. فردوسی . ◄ کردن : چو مانده شد از کار رخش و سوار یکی چاره سازید بیچاره وار. (شاهنامه چ بروخیم ج ٦ ص ١٦٩٧). ◄ آماده شدن . ساخته شدن : بسازید سام و برون شدبدر یکی منزلی زال شد با پدر. (شاهنامه چ بروخیم ج ١ ص ٢٣٠). ◄ درخور آمدن . (شرفنامه ) (برهان ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). موافق طبع و مزاج کسی بودن دوایی یا آب و هوایی . ◄ سازگار بودن . سازگاری کردن . سازوار بودن . سازوار آمدن . ◄ نواختن . ساز زدن . کوک کردن یکی از آلات موسیقی . ◄ ساختن . (شرفنامه ٔ منیری ) (برهان )(رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). بتمام معانی رجوع به ساختن شود.