ساقط
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قِ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- فرودافتاده.<BR>۲- فرومایه، ناکس.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قِ) [ ع. ] (ص.) ۱- فرودافتاده. ۲- فرومایه، ناکس.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساقط. [ ق ِ ] (ع ص ) افتاده . (منتهی الارب ) (غیاث ) (آنندراج ). بر زمین افتاده . از بالا بپایین افتاده . فروافتاده . فرود آمده . ◄ مرد فرومایه . بی اصل . (دهار). ناکس و فرومایه . (منتهی الارب )(غیاث بنقل از لطائف ). کسی است که شمرده نمیشود از برگزیدگان جوانان . مثل سقط. (شرح قاموس ). واپس شونده از مردان است . (شرح قاموس ). رجل ساقط؛ لئیم الحسب والنفس، متأخر عن الناس لایعدّ فی خیار الفتیان . ج، سُقّاط. (قطر المحیط). سزاوار تحقیر. (ناظم الاطباء).پست . سافل . در اصطلاح درایه مفید ذم و قدح موصوف به آن است . ◄ زایل شده . (ناظم الاطباء). ◄ بچه ٔ ناتمام از شکم افتاده . (ناظم الاطباء). ◄ حق ادا شده . (ناظم الاطباء). ◄ رجل ساقطٌ فی یده ؛ ای نادم . (الاساس بنقل ذیل اقرب الموارد). ◄ فرس ساقط الشدّ؛ اذا جاء منه شی ٔ بعد شی ٔ. (الاساس بنقل ذیل اقرب الموارد). ◄ در اصطلاح دیوان جیش آنکه نامش را از جریده ٔ رزق افکنده باشند بعلت موت او یا بی نیازی از او. ♦ از درجه ٔاعتبار ساقط بودن ؛ بی اعتبار بودن . بی ارزش بودن . ♦ در درج کلام ساقط شدن ؛ نامذکور ماندن . حذف شدن . ♦ ساقط شدن نبض ؛ بازایستادن آن از نبضان . ◄ در اصطلاح احکامی کوکب را ساقط خوانند آنگاه که دارای هیچیک از نظرات خمسه نباشد. مقابل ناظر. در التفهیم ابوریحان بیرونی آمده : «آن برجها که نبینند چهاراند. دو بپهلوی ودو دیگر بپهلوی مقابله ٔ او. و آن دوم و ششم و هشتم و دوازدهم اند ازو و اینان را ساقط خوانند ای افتاده .(التفهیم ص ٣٤٥) : چون حمل ساقط شود میزان همی طالع شود همچنان در دین از ایشان مردمی پیدا شود. ناصرخسرو. رجوع به التفهیم ص ٣٤٥ تا ٣٥٣ شود. ♦ مرض ساقط ؛ صرع . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
افتاده، فروافتاده، فتاده حذفشده سقطشده پست، فرومایه، ناکس، دنی زایلشده مضمحلشده
واژگان فارسی سره واژهدان
واژگون، سرنگون