سالو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سالو. (اِ) جامه ٔ سفید و تنگ لایق دستار. (آنندراج ). پارچه ای که از آن دستارو لباس زنانه درست میشد. (فرهنگ نظام ) : ز عقدهای سپیچ بهاری و سالو عمودها همه افراشتند در کر و فر. نظام قاری . کجا چو شمسی و سالوی و ساغری گردند سر آید ارچه مه و مهر و آسمان آری . نظام قاری . سالو و ساغر اگر زانکه بعقدت نرسد گله از گردش دور قمری نتوان کرد. نظام قاری . سالها باید که چون قاری کسی در البسه گاه از سالو سخن گوید گهی از گلفتن . نظام قاری .