سامان شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سامان شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) اسباب مهیا شدن . وسایل فراهم آمدن . ممکن شدن : هر چه کردم تا ببینم روی او سامان نشد کار چون من عاشقی هرگزکجا سامان گرفت ؟ سوزنی .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سامان شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) اسباب مهیا شدن . وسایل فراهم آمدن . ممکن شدن : هر چه کردم تا ببینم روی او سامان نشد کار چون من عاشقی هرگزکجا سامان گرفت ؟ سوزنی .