واژه جو

سامان کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

سامان کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تمشیت و نظم دادن . تهیه کردن . فراهم کردن : تا جهان باقی بود بادت بقا تا علم را پایه بفزایی و کار ملک را سامان کنی . عنصری . شیرخان، سامان رفتن بهار می کرد و انتظار آمدن خواص می کشید. (تاریخ شاهی احمد یادگار ص ١٩٧).

معنی سامان کردن | واژه جو