ساوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساوه . [ وَ ] (اِخ ) (رستاق ...) مراد به رستاق ساوه شهرستان ساوه نیست که از کوره ٔ همدان است بلکه غیر آن است و الیوم شهری است که آن را میلادجرد میخوانند و این دو رستاق ساوه میخوانند یکی از رستاق اصفهان بوده است و آن دیگر از همدان و حد این هر دو رستاق بیکدیگر متصل است و هر دو را ساوه میخوانند و فرق میان ایشان به اصفهان و همدان است و چنین گویند که ساوه ٔ اصفهان و ساوه ٔ همدان و مثل این بسیار است . (تاریخ قم ص ٥٧).
ساوه . [ وَ / وِ ] (اِ) زر خالص را گویند که شکسته و ریزه ریزه شده باشد. (برهان ). ریزه ٔ زر. (شرفنامه ٔ منیری ). زر خالص که شکسته و ریزه ریزه بود و آن را ساو نیز گویند. (جهانگیری ). زر ساوه، زر خرد باشد چون گاورس و کوچکتر. (صحاح الفرس ). ریزه ٔ زر. (رشیدی ) : فزون زآنکه بخشی بزایر تو زر نه ساوه نه رسته برآید ز کان . فرالاوی . نرگسی خوشبوی دارد زرّ ساوه در دهن لاله ٔ خودروی دارد مشک سوده در کنار. تاج المآثر (از جهانگیری ). رجوع به ساو شود.
ساوه . [ وَ ] (اِخ ) نام پهلوانی است تورانی خویش ِ کاموس کشانی که در جنگ رستم کشته شد و او را ساوه شاه نیز میگویند. (برهان ). نام پهلوانی بود کشانی او را ساوه شاه نیز میگفته اند ودر دست رستم کشته شد. (آنندراج ). نام مبارزی قرابت کاموس که رستمش کشته . (شرفنامه ٔ منیری ) : یکی خویش کاموس بد ساوه نام سرافراز و بر جای گسترده کام . فردوسی . وز ایرانیان نامور مرد چند بدژ ماند با ساوه ٔ ارجمند. فردوسی .