ساکت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساکت . [ ک ِ ] (ع اِ) خاموش . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). خامش . خموش . خمش . صامت . بی صدا. آرام . ساکن . ♦ ساکت شدن غضب ؛ فرونشستن خشم . ♦ ساکت کردن ؛ آرام کردن . ♦ ساکت گردیدن ؛خاموش و بی صدا شدن . ♦ ساکت ماندن ؛ خاموش شدن .
ساکت . [ ک ِ ] (اِخ ) نام نوح پیامبر است بروایت مؤلف حبیب السیر. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ١ ص ٢٩ و نوح در این لغت نامه شود.
ساکت . [ ک ِ ] (اِخ ) میرزا محمدامین فرزند میرزا مؤمن بن خواجه میرزا بیک کدخدای تبریز است . ساکت از شاعران قرن یازدهم و از معاصران و مصاحبان صائب تبریزی است و این تخلص را نیز در اصفهان از صائب گرفته است . وی مدتی در مشهد سکونت داشت . در روزگار عالمگیر اول به هند رفت و داخل «بخشیان » گردید و منصب «هزاری » یافت و در بنگاله از تعینات شایسته خان بود. او راست : چه نویسم ای جفاجو زدل خراب بی تو که نبوده است کارم بجز اضطراب بی تو تو و جلوه ها که هرگز نرسد بیادت از من من و چشم خونفشانی که نکرده خواب بی تو. تا لوح دل ز نقش دوئی پاک کرده ایم از برگ تاک آینه ادراک کرده ایم در جلوه گاه اهل نظر خار و گل یکی است مستی چو شعله از خس و خاشاک کرده ایم آب گهر چکیده ز مژگان نظاره را هر گه نظر بروی عرقناک کرده ایم شاید شود فریفته ٔ خط و خال خویش دامی به راه ز آینه در خاک کرده ایم . ز بس نگاهم از آن شعله آب و تاب گرفت توان ز مردمک دیده ام گلاب گرفت از حوادث در خرابیها درشتان ایمنند سیل برخیزد ز هر جا رو به همواری کند. نوبر نکرده شکوه زبان در دهان ما بیباک شعله ای است که خاموش کرده ایم . (از تذکره ٔ نصرآبادی ص ١٣٢). (از تذکره ٔ یوسف علیخان و صحف ابراهیم ) و رجوع به دانشمندان آذربایجان ص ١٧١ و صبح گلشن ص ١٩٣ شود.