ساکن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کِ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- بی حرکت.<BR>۲- مقیم، سکونت داشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کِ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- بی حرکت. ۲- مقیم، سکونت داشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساکن . [ ک ِ ] (اِخ ) وادیی است نزدیک طائف . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
ساکن . [ ک ِ ] (اِخ ) از اعلام مردان است و احمدبن محمدبن ساکن زنجانی ومحمدبن عبداﷲ ساکن از محدثانند. (از منتهی الارب ).
ساکن . [ ک ِ ] (اِخ ) (بحرالَ ...) اقیانوس ساکن . اقیانوس کبیر. اقیانوس آرام . بحرالهاوی . دریایی است میان دو قاره ٔ امریکا و آسیا. رجوع به اقیانوس کبیر شود.
مترادف و متضاد واژهدان
اهل، باشنده، سکنه، ماندگار، متوطن، مستقر، مقیم آرام، آرمیده، بیجنبش، بیحرکت، راکد غیرمتحرک ثابت مجزوم
واژگان فارسی سره واژهدان
آرمیده، بیجنبش، باشنده، آرمیده، آرام، ایستاده