ساکن شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساکن شدن . [ ک ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) مسکن گرفتن . مستقر شدن . جای گرفتن : حق قدم بر وی نهد از لامکان آنگه او ساکن شود در کن فکان . مولوی . ◄ ایستادن : ساکن نمیشود نفسی آب چشم من کاین درد عاشقی به ملامت فزون شود. سعدی (خواتیم ). ◄ تسکین یافتن . آرام گرفتن : گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم . سعدی (طیبات ).