ساکن کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساکن کردن . [ ک ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سکونت دادن . ◄ تسکین دادن . فرونشاندن . ◄ آرامش خاطر بخشیدن . مطمئن کردن : هر که ترسد، مر ورا ایمن کنند مرد دل ترسنده را ساکن کنند. مولوی . رجوع به ساکن شود.
مترادف و متضاد واژهدان
سکنادادن، مسکن دادن تختقاپو کردن مستقر کردن آرام کردن، فرو نشاندن، تسکین دادن