ساکن گردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساکن گردیدن . [ ک ِ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) مسکن گرفتن . سکونت گزیدن . ◄ ایستادن . ◄ تسکین یافتن . رفع شدن . آرام گرفتن : طفل را چون شکم بدرد آمد همچو افعی ز رنج اندرپیخت گشت ساکن ز درد چون دارو زن بماچوچه در دهانش ریخت . پروین خاتون (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نسخه ٔ نخجوانی ). ساکن و صابر گشتم که مرا روشن شد که نبود آنکه خداوند جهاندار نخواست . مسعودسعد. هم نگردد ساکن از چندین غذا تا زحق آید مراو را این ندا. مولوی . خوش آن ساعت نشست دوست با دوست که ساکن گردد آشوب رقیبان . سعدی (طیبات ). دور به آخر رسید و عمر به پایان شوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل . سعدی (طیبات ). رجوع به ساکن شدن شود.