سایه افکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سایه افکندن . [ ی َ / ی ِ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سایه گستردن . اظلال . (تاج المصادر بیهقی ) : کوه چون تبت کند چون سایه بر کوه افکند باغ چون صنعا کند چون روی در صحرا کند. منوچهری . گر چه دیوار افکند سایه دراز باز گردد سوی او آن سایه باز. مولوی . ◄ توجه نمودن و متوجه احوال گردیدن . (برهان ) (آنندراج ). التفات کردن و توجه از کسی دیدن . (مجموعه ٔ مترادفات ص ٤٨) : امروز چو آفتاب معلومم شد کو سایه بر این خاک نخواهد افکند. انوری (از انجمن آرا). کاشکی خاک بودمی در راه تامگر سایه بر من افکندی . سعدی (طیبات ). ◄ عارض شدن . طاری گشتن : و چهار ماه آنجا مقام ساخت بسبب بیماری که بر وی سایه افکنده بود. (تاریخ بیهقی ). ◄ نزدیک شدن . (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). ◄ ظاهر شدن . (رشیدی ).