سایه بان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سایه بان . [ ی َ / ی ِ ] (اِ مرکب ) آفتاب گیر. (رشیدی ). ساباط. (زمخشری ) (المنجد). ظِلّة. ظُلّة. (منتهی الارب ). مَظَلّة. (دهار). غیایة. (منتهی الارب ) : بر سر رستم ستاره ای زده بودند که او را سایه همی داشت باد بر آمد و آن سایه بان بر آب افکند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). دیگران سایه بانها داشتند از کرباس . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٤١). مه را دو نیمه کرد و بدست چو آفتاب سایه زبر زمینش و از ابر سایه بان . خاقانی . ای ملک راستین بر سر تو سایه بان وی فلک المستقیم از در تو مستعار. خاقانی . از پَرّ عقاب سایه بانش در سایه ٔ گرگ استخوانش . نظامی . بچند روز دگر آفتاب گرم شود مقر عشق بود سایه بان و سایه ٔ بان . سعدی . بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد بهار عارضش خطی بخون ارغوان دارد. حافظ. رجوع به سایبان شود. ♦ سایه بان سیمابی ؛ کنایه از ابر. (رشیدی ). رجوع به سایبان سیمابی شود.
سایه بان . [ ی ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان درزوسایه بان بخش مرکزی شهرستان لار. واقع در ١٢٣ هزارگزی شمال خاورلار در دامنه ٔ کوه پیر خروس و دارای ٢٢١ تن سکنه است . آب آنجا از چاه و باران تأمین میشود. محصول آن غلات، دیمی، لبنیات و خرما. شغل اهالی زراعت و گله داری .راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).