سایه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سایه کردن . [ ی َ / ی ِ ک َ دَ ] (مص مرکب )سایه دادن . سایه افکندن . سایه انداختن : تو مرغان را همی سایه کنی امروز اگر روزی ترا سایه همی کردند و او را نیز مرغانش . ناصرخسرو. آفتاب زندگانی بر لب بام آمده ست سایه خواهی کرد کی ای سروبالا بر سرم . صائب (از آنندراج ). ◄ سایه گسترده شدن : هر جا که عدل سایه کند رخت دین بنه کاین سایبان ز طوبی ِ اخضر نکوتر است . خاقانی . ◄ توجه کردن . رو آوردن : صائب بلند مرتبه چون آسمان شود بر هر زمین که سایه کند باغبان ما. صائب (دیوان چ خیام ص ٤٢).