ساییدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ)(مص م.)<BR>۱- کوبیدن و نرم کردن.<BR>۲- به هم مالیدن.<BR>۳- سوهان زدن.<BR>۴- صیقل دادن<BR>۵- لمس کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ)(مص م.) ۱- کوبیدن و نرم کردن. ۲- به هم مالیدن. ۳- سوهان زدن. ۴- صیقل دادن ۵- لمس کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساییدن . [ دَ ] (مص ) مالیدن . (آنندراج ). لمس کردن . بسودن . دست زدن . (ولف ) : برو پیش او تیز و بنمای چهر بیارای و میسای رویش بمهر. فردوسی . اگر نیم از این پیکر آید تنش سرش ابر ساید زمین دامنش . فردوسی . سرش می بساید بچرخ بلند همیدون بود بیخ او ارجمند. فردوسی . آن بس نبود که روی زانو درخاک بمالی و بسایی . ناصرخسرو. گه بر زنخ تو دست سایم گاهی شکر از لبت ربایم . نظامی . بدان سنگ سیه رغبت نماید برغبت خویشتن بر سنگ ساید. نظامی . رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبد زهرم از غالیه آید که بر اندام تو ساید. سعدی (طیبات ). ◄ سحق کردن . نرم کردن . سودن . (ناظم الاطباء). سحق . (دهار). حرق . ساییدن بسوهان . (دهار) : هر شاه که از طاعت تو باز کشد سر فرق سر او زیر پی پیل بسایی . منوچهری . اندام شما را بلگد خرد بسایم زیرا که شما را بجز این نیست سزاوار. منوچهری . هرچ آن بزمان یافته ست بودِش سوهان زمانه ش بساید آسان . ناصرخسرو. روزی آخر ز چرخ پاینده هم تو سایی و هم بساینده . سنایی . از پی مشتی جو گندم نمای دانه ٔ دل چون جو و گندم مسای . نظامی . سنبله ٔ چرخ کو مساحی معنی دانه ٔ دل ساید آسیای صفاهان . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٣٦١). ◄ بمجاز، سودن . سوهان زدن . رندیدن : بفرمای کآهنگر آرند چند ز پای من اکنون بسایند بند. فردوسی . بیاورد چندین ز آهنگران که سایند آن بندهای گران . فردوسی . ◄ فرسودن . (آنندراج ) : اگر تاج ساییم و گر خود و ترگ رهایی نباشد هم از چنگ مرگ . نظامی . بدوش دیگران زنبیل سایند بدندان کسان زنجیر خایند. نظامی . ◄ زدودن و صیقل کردن و جلا دادن . ◄ اندودن . ◄ گداختن . ◄ حل کردن . ◄ پالودن و صاف کردن . ◄ دریافتن و درک کردن . (ناظم الاطباء). ♦ دست ساییدن ؛ بمجاز، پنجه نرم کردن . نبرد کردن : سزای تو گر نیست چیزی که هست بکوشیم و با آن بساییم دست . فردوسی . بچیزی که بر ما نیاید شکست بکوشیدو با او بسایید دست . فردوسی . ترا بندگانند و سالار هست که سایند با چرخ گردنده دست . فردوسی . ♦ دست بر دست ساییدن ؛ تأسف خوردن : بحسرت من بسایم دست بر دست که چیزی نیستم جز باد در دست . (ویس و رامین ). ♦ سر ساییدن بر کیوان (آسمان ) ؛ کنایه از بسیار بلند بودن . مقام بلند داشتن : یکی را سر همی ساید ز فر و فخر بر کیوان یکی راسر نشاید جز بزیر سنگ چون ارقم . ناصرخسرو. هزار سرو خرامان براستی نرسد بقامت تو وگر سر بر آسمان سایند. سعدی (بدایع). ♦ غالیه ساییدن ؛ کوفتن . سحق : باغ بنفشه و سمن بوی ندارد ای صبا غالیه ای بسای از آن طره ٔ مشکبوی او. سعدی (طیبات ). ♦ مشک ساییدن ؛ سحق . کوفتن : فضل و هنر ضایعست تا ننمایند عود بر آتش نهند و مشک بسایند. سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
سابیدن، سودن خرد کردن، کوبیدن، نرم کردن سوهان زدن، صیقلی کردن زدودن جلا دادن، صیقلدادن مالیدن
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی